دو نگرش یا نظریه کلی بر مطالعات تاریخ ایران در مواجههاش با مدرنیته غلبه دارند. نگرش نخست بر این فرض استوار است که پویاییتغییرات اجتماعی و فرهنگی در ایران در دو سده اخیر را باید همچون پویاییهای یک عنصر حاشیهای مورد مطالعه قرار داد که ناخواسته تحت تأثیر تحولاتی قرار گرفت که در مرکز یعنی در غرب جهانی بهوقوع پیوستند. نگرش دوّم، تأکیدی است اغراقشده بر نقش تهران در میانجیگریِ این مواجهه.
در کتاب حاضر، الگویی کاملاً متفاوت از مواجهه نامبرده ارائه میشود. الگویی که در آن، نهادِ خاندان بهمثابه نهاد اصلی و هنجاری در روابط اجتماعی در سطح ایالتی شناسایی شده و تغییر الگوهای زیست سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در سطح محلّی به میانجیِ جایگاه و کارکرد این نهاد توضیح داده میشوند.
همزمان با گشودن چشمانداز جدیدی در تاریخنگاری مواجهه ایران با مدرنیته، منطق پیگیری شده در کتاب حاضر و بصیرتهای حاصل از آن، میتوانند پنجره جدیدی را نیز بر روی مطالعآت درباره تاریخ ملّیگرایی در ایران که همواره به عنوان پدیدهای از مرکز به حاشیه و از بالا به پائین روایت شدهاست بگشایند.